تبليغاتX
خورده شیشه

    تعطيل شد

هنوز روز اول يادم اون روز ساعت 15/1 بود ، در شهری که بوديم پدرم مغازه داشت وقتی مغازه را جمع کرد و رفتيم شهر ديگه البته مستاجرنشينی من تو خانه سابق ماندم برای تعميراتی که قرار بود انجام بگيرد و اجاره اش بديم و طبيعتا يک خانه کمپلت خالی دست من مانده بود ولی من اصلا به هيچ کس نگفتم حتی بهترين دوستم ، چون من اهل دوستی و رفيق بازی نبودم و پدرمم که رفته بود يک شهر ديگه مغازه زده بود و حدودا با چرخ نيم ساعتی فاصله داشت ولی من هيچ وقت اونجا نمی رفتم ، يک روز پدرم زنگ زدو گفت بار زياد در مغازه دارد و جايی حتما بايد برد و نميتوند مغازه را ببندد و خواست که من با چرخ در مغازه برم . وقتی رسيدم پدرم رفت و تنها در مغازه وايساده بودم موقع تعطيلی مدارس بود، دخترا و پسرای زيادی گذشتند خوب منم کسی را نمی شناختم . تقريبا همون ساعت که گفتم يه دختری از جلوی مغازه مون گذشت نميگم تا حالا دختر نديده بودم چون وقتی در مغازه بودم مخصوصا تابستونا دخترای زيادی در مغازه ميومدند ولی نميدونم چرا يه حس خاصی به اين دختر پيدا کردم ، گذشت و هفته ای يکبار يا گهگاهی در مغازه ميومدم و ميديدمش تا تابستان که ديگه نديدمش ، آخر تابستان که خانه ها را اجاره داديم البته من کمی زودتر اومدم و به همين خاطر هميشه ديگه در مغازه بودم و شروع مدارس با ماه رمضان مصادف بود و هر روز باز دوباره ميديدمش ، من سه تا خاله دارم و هميشه هر چی ميشد را بهشون ميگم ، به اونا گفتم.يک کارت پستال خريدم و يک متن قشنگ دادم به خاله ام که دستخطش خوب بود نوشت و من يک روز تو يک فرصت که از مغازه گذشت پدرمم داخل مغازه بود به دنبالش رفتم ولی خوب برای اولين بار خيلی ترسناک بود وقتی تو کوچشون رسيدم ديدم يک موتوری مياد و من گفتم بی خيالش که ديدم موتوری رد شد و با سرعت رفت و من هم از موقعيت استفاده کردم  و رفتم سراغش و اونکه در خانه اشون ايستاده بود گفتم : سلام،ببخشيد مزاحمتون ميشم ، برگشت نگاه کرد و من کارت پستال را بهش دادم همين که گرفت من هم سريع برگشتم و اومدم مغازه نميدونيد چقدر خوشحال بودم چونکه به آرزوی خودم رسيده بودم . چند روز بعد يک نامه مفصل نوشتم و باز دوباره رفتم سراغش اين بار وقتی دم کوچه رسيدم ديدم نامه نيست تو جيب کاپيشنم را گشتم ديدم چيزی نيست اونم همين طوری رفت و داخل خانه شد با نااميدی برگشتم و مسير را نگاه کردم که ديدم نامه ام وسط کوچه افتاده بود و شانس اورده بودم که کسی بر نداشته بود روز بعد هم با نامه ام رفتم و موفق شدم نامه ام را بهش بدم حين برگشتن سر کوچه يک موتوری جلوما گرفت و دو تا پسر روش نشسته بودندو از من بزرگتر بودند يکی شون گفت با دختر خاله من چيکار داری که مزاحمش ميشی ..... که اون دوستش گفت ولش کن بيا بريم ديگه مزاحم نميشد  و رفتند و منا بگو کلی ترسيده بودم اخه ........  چند روزی گذشت و راستی مامانم اون روز ازم پرسيد جديدا کارايی ميکنی سری شدی و منم بهش گفتم مامانم گفت شايد پسر خاله اش دوستش دارد و منم گفتم شايد ، برای همين ديگه قيدشا زده بودم چند روز بعد صبح همين طوری که سرم پايين بود يکی گفت اقا حميد سرما بالا گرفتم ديدم خودش و رفت و منم رفتم دنبالش ، اون رفت داخل کوچه بغلی و منم همين طور يک نامه بهم داد و سريع رفت . رفتم داخل مغازه  و بازش کردم خوب راستيتش خيلی دستخط قشنگی داشت و همين طور چند کارت عکس کوچک البته زمينه گل های قشنگ که پشتشون شعر نوشته بود ، تو نامه نوشته بود که آدم رکی و از صداقت خوشش مياد و خواست که از خودم بيشتر بنويسم و اين که به غير از اون دوست دختری داشته ام يا نه؟ خوب منم نوشتم البته يک دروغی ام گفتم ، چون ميدونستم باور نمی کند که تا اون  موقع  من دوست دختری نداشته ام پس نوشتم که يک نفری را می خواستم چون يک نفر ديگه را داشت ولش کردم خوب حالا ديگه راستش را بايد بگم به چه درد می خورد . بقيه ماجرا را بشنويد فرداش که اصلا نشد صبح برم مغازه و پس فردا که برف گرفته بود با هر دردسری بود صبح زود رفتم و چند بار هم تو خيابون نزديک بود ليز بخورم وقتی رسيدم کمی تو کوچه صبر کردم تا اومد برد برای مدرسه  نامه را بهش دادم و رفتم. چند روز صبر کردم ديدم خبری نشد باز دوباره يک نامه ديگه بهش دادم و اون بازم ديگه محل نداد و يک نامه ديگه بهش دادم که يک چيزی بهم گفت که ......... خوب ولش کنيد ادامه را می نويسم چند وقتی گذشت و من داشتم کارا ما ميکردم برای رفتن به خدمت و مدارکم را پست کردم ، باور نمی کنيد من که زياد به مغازه نمی رفتم صبح زود می رفتم به اميد اينکه لحظه ای فقط اونا ببينم چه تو برف و چه تو باران يک روز هم بسکی عجله کردم کليد يادم رفت و تو برف و سرما بيرون مغازه موندم ولی خوب اون ديگه اصلا محل نميداد ، يک دفتر خاطرات خريده بودم که بهش يادگاری بدم و يک cd  قشنگ با کلی اهنگ رايت کردم يک هفته ديگه مونده بود به عيد و ميدونستم مدارس تعطيل ميشند و نميتونم تا بعد از عيد ببينمش پس با خودم گفتم حالا که اون من را دوست نداره پس بايد ديگه خداحافظی کنم و يک نامه خداحافظی هم داخل اون گذاشتم و يک جلد مشکی با پلاستيک روش کشيدم . چند روزی طول کشيد تا يک روز صبح رفتم طرفش ديدم محل نميدد برای همين روی يک سکو گذاشتم مقابلش و رفتم و باز برگشتم ديدم بر نداشته خوب من ديوونه هم موقع برگشتن ديدم ديدم دارد با دوستش مياد و اين سری از يک طرف ديگر ميرد خانه شون و شانس اين که بهش بدم نميشد  و اون روز هم روز اخر مدارس پس رفتم گذاشتمش کنار درب خانه اشون تا برش دارد کمی اونطرف تر ايستادم تا ديدم دارد ميرد سمت خانه برگشتم و رفتم. اونشب کلی واسه خودم گريه کردم ، گذشت شب عيد يک فکر عجيب به سرم خورد و اين که يک دسته گل بندازم تو خانه تو روز اول عيد و اتفاقا اين کار را کردم و يه دسته گل رز سفارش دادم و شب اوردم يک گوشه قايم کردم فردا صبح به بهانه اينکه کلاهما داخل مغازه گذاشتم صبح رفتم در مغازه ولی اول رفتم  دم خانه وگل را داخل خانه پرت کردم و برگشتم خانه ، ميدونم که يک اشتباه بزرگ کردم ، خوب چند وقتی از عيد گذشت من که ديگه قيدشا زده بودم ، يه روز صبح که در حال درست کردن مغازه بودم ديدم موقع گذشتن يک برگ کوچک انداخت جلو پام و من هم برداشتم توش نوشته بود (( که دوستم دارد براش فرقی نمی کند که من چطوری ام و فقط دوست داشتن مهم و بعد يک خواهشم از من داشت )) به هر حال روز بعد هم يک نامه کوچک ديگه بهم داد منم باهاش قرار گذاشتم و همديگر را ديديم ولی خوب چند دقيقه ای بيشتر حرف نزديم خوب اينجاهاش خصوصی و شرمنده سانسور می کنم و هر جوری بود من تونستم اون خواسته ای را که داشت انجام بدم و يک بار ديگر قرار گذاشتم يه نامه نوشتم اگه وقت نشد حرف بزنم بهش بدم و يک گل رز خريدم و براش بردم وقتی تونستيم با هم حرف بزنيم گل را بهش دادم و نامه واون پاکت را واون گفت کلاس دارد فعلا و بايد زودتر بردو منم گفتم باشد. اون روز قرار بود داداش کوچيکم عمل لوزه انجام بدهد و بعد برند خانه مادربزرگم تايک قسمت اون تقريبا جلو دستم بود و من هم بعدش رفتم سمت خانه مادربزرگم و وقتی هم داشتم بر می گشتم برم سر همون فلکه باز دوباره ديدمش که داشت ميرفت به سمت خانه اشون چون شلوغ بود ديگه سراغش نرفتم و اون هم رفت نميدونم اصلا مرا ديد يا نه ؟ من درخواستی کردم که منتظرش جوابش بودم البته بايد بگم چند روز بعدش رفتم برای خدمت برج 3 و اون هم ديگه به ما محل نداد البته بگم نشد که همديگر را درست ببينيم . شماره خانه شون را پيدا کردم اون از کجا بماند همين طور که خانه شون را پيدا کردم و باباشا ديدم و خيلی چيزای ديگه يه سری زنگ زدم اين که اينگار باباش خانه بود و اون هم گفت يه موقع ديگه زنگ بزنم البه ابجی واسم زنگ ميزد که خوب چند روز بعدش رفتم برای اموزشی بعد از اموزشی هر بار زنگ ميزدم جواب نميداد و گوشی را قطع ميکرد دو سه باری از يزد از زنگ زدم و بعدشم از تهران و يک سريم بهم گفت مزاحم نشو و قطع کرد . تهران افتادم داخل يک سايت و من هم توپچی بودم و پشت توپ 23 ميليميتری می نشستم و پشت توپ هم نگهبانی داشتم تو اون ساعت ها که نگهبانی ميدادم همه لحظات را بهش فکر ميکردم و کارم شده بود فکر کردن به اون و گريستن که مگه من چيکار کردم که جزام اين بوده ؟  اواخر خدمت بود يه روز به خاله کوچيک گفتم زنگ بزن شايد بتونم باهاش حرف بزنم چون ابجی چند بار زنگ زده بود و تابلو شده بود خاله کوچيک زنگ زد و گوشی را داد به من وقتی بهش گفتم من حميدم گفت گفت اشتباه گرفتيد و قطع کرد ........ بازم گذشت و چند وقت بعد به خاله کوچيک گفتم از خط خودم زنگ بزند طوری نيست شماره ام بيفتد اين سری اينگار تنها بود گفت شما نمن گفتم حميدم گفت کدوم حميد من نمی شناسم ، بگذريم شناخت و قرار شد sms بزند که يک موقع خودش زنگ ميزند و اونشب هم sms زد که فردا واسم زنگ ميزند و منم شروع کردم به sms دادن ، بگذريم طولانی شد فردا صبح به من زنگ زد و با هم صحبت کرديم اون حرف هايی را که می خواستم بگم فراموش کردم به پته مته افتاده بودم عزيزای من اين تيکه هم خصوصی بيد ...... فقط بگم من درخواست ازدواج کردم و اون هم گفت حالا حالا ها قصد ازدواج ندارد و عاشق کسی هم نيست . بگذريم يه دوسه روزی ما sms داديم تا اون شب که من می خواستم برم تهران البته يک روز هم غيبت کردم و يک شب ديرتر رفتم چون قصد کرده بودم دوتا درس پيش دانشگاهی را داشتم پاس کنم و برای ثبت نام موندم و برای کنکور درس بخونم البته خوب ميدونيد برای چی ديگه .....................

اونشب بهم گفت ( بی خيال ما شو و ما را حلال کن ، گفتم چرا ؟ اون گفت من اصلا علاقه ای به تو ندارم و اگر روزی به تو نامه ميدادم يا چيزی می گفتم از سر کنجکاوی بود وبس و من گفتم اخه خودت گفتی دوستم داری و اون هم گفت داری اعصاب من را خورد می کنی تو خودت شروع کردی اصلا کی من بهت گفتم دوستت دارم و ...... اشکما اونشب در اورد بگذريم اونشب موقع نماز ازش گذشتم و نوشتم که ما حلال کرديم بی خيال ............... نميدونيد اون چند روز که تو سايت بودم چه جوری واسم گذشت ديگه هفته اخر بود و ميومدم برای پايان دوره چون خدمت کم شده بود ولی چه حال زاری وقتی برگشتم sms  دادم که بذارد گهگاهی sms بدم تو فکرم بود شايد بتونم نظرشا عوض کنم البته عجب فکر احمقانه ای از اون موقع گذشت و  رسيديم اينجا يعنی اخر خط يه شب بهم گفت که من غلط بکنم عاشق تو بشم يا دوست داشته باشم چه ميتونستم بگم اين چند وقت ارزو ميکردم که ای خدا کاش برای بار اخر ميديدمش و تونستم ببينمش داشتم تو خيابان ميگشتم  برای جشن تولدش کادو بخرم که ناگهانی ديدمش از کنارش رد شدم ولی اون متوجه نشد ولی با مادرش بود وتا ايستگاه هم دنبالش کردم تا اينکه سوار شدند و رفتند و چند شب پيش هم که نامه ای به صورت sms واسش نوشتم و همه چی را تمام کردم .

اون مثل فرشته ها ميموند ، خيلی خوب به اين چيزا که نوشتم زياد فکر نکنيد چون باز ميگم اون يک فرشته بودو خيلی هم مغرور بود و همين طور خونسرد و به قول ابجی که بهش ميگفت ((دختر يخی)) نميدونم چرا با اين همه که من دوستش داشتم يک فرصت هم به من نداد که بتونم بيشتر خودما بهش نشون بدم و خودم را اثبات کنم ، شايد هم واقعا کسی ديگه را دوست دارد ولی اونکه اصلا به من نگفت ، حيف از يک فرصت ، گذشته ديگه گذشته گذشته ديگه بر نميگردد ، راستی اون دارد رشته حقوق می خوند و در اينده حتما يک وکيل خوب ميشد چون داشت درس ميخوند منم به خودم گفتم هر جور شده بايد دانشگاه قبول بشم ولی اشتباه کردم چونکه هميشه ميگند اونا که دانشگاه ميرند کلی تغيير می کنند مثل ..............

بی خيال الان اصلا حال خوبی ندارم و حتی ديگه اميدی به اينده ندارم واسه کی بايد تلاش کنم واسه کی زنده باشم ، اونی که اميدم بود رفت و من حالا چيکار کنم ، قيد دانشگاه و درس را زدم و ديگه نميخوام درس بخونم.

ديگه بايد برم مگه جز اينکه عاشق جز خوشبختی معشوق را ميخواد و من هم چيزی جز اين را نميخوام. ديگه ميدونم عشق و عاشقی و دوست داشتن همش دروغ و جز يک تئاتر خيالی نيست ، خيلی داغونم ، داغون داغون ، خسته خسته از زندگی دوستای گلم از همتون تشکر می کنم هميشه به اين حقير سر ميزديد ولی ديگه بايد رفت ف نميدونم چيکار می کنم ولی فقط دارم ميرم به کجابازم نميدونم، نميدونم ............

زندگی واسه من فقط يک زندون شده و چقدر ميشد داخل اون دوام اورد نميدونم و جز مرگ خودم ارزويی ديگه ندارم ، جز اين از خدا چيزی نميخوام موقع دعا هاتون منا فراموش نکنيد.

خوب ديگه اينجا پايان جاده رهگذر............

دوست دارم خودت خوب ميدونی.............

تمام زندگيم بودی خودت خوب ميدونی.............

دوستت دارم عاشقانه

                          بی بهانه..................

                           (( نوشته هايم تقديم به ستاره سپيد ))

   اينک من با تمام احساسم دست سوگند بر روی ياسم می گذارم

      و سوگند می خورم که محبت را خواهم شمرد

           واز پر عمق ترين نقطه ی احساسم برای هر که حتی

   لحظه ای مجال گريستن را به ياسم داده اوج خوشبختی را

       ارزو خواهم کرد.

                          (( پس سپاسگذارم ))

((حميدرضا ))

                     رهگذر جاده های تنهايی

     

                                                   خداحافظ

    

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 9:29 توسط رضا و هنگامه |